close
تبلیغات در اینترنت

متفرقه


درباره سايت درباره سايت
به وبلاگ تفریحی آریانا سیستم خوش آمدید. اميدواريم از مطالب وبلاگ لذت ببريد و بتونيد به مطلبي كه ميخواستيد برسيد برای استفاده ی کامل از سایت و انجمن عضو شوید. فروشگاه آریانا هم فعال شده واسه کاربران این سایت به صورت کاملا اختصاصی.دوستان برید حالشو ببرید.

موضوعات موضوعات

ادبی

داستان عاشقانه

رمان

شعر

متفرقه

سرگرمی

چیستان و معما

اطلاعات عمومي

عمومي

خواندني ها

خبر هاي فناوري

مطالب جالب

عکس های عجیب

پيامك

عاشقانه

تولد

تسليت

برترين ها

ترفند ها

ويندوز

داس

برنامه ها

موبايل

زندگي نامه ها

دانشمندان

شاعران

فيلم سازان

بازيگران

تاريخدانان

بزرگان فناوري

بزرگان تاريخ كشور

آموزش

نرم افزار

ویندوز

سخت افزار

مشتركين

همراه اول

ايرانسل

کامپیوتر


آرشيو آرشيو

1396

1395

1392

1391

1390


جستجوگر پيشرفته سايت





هیتر جت


هیتر,هیتر تابشی,جت هیتر,هیتر سقفی,بخاری فن دار,بخاری کارگاهی,هیتر موشکی,جت هیتر مرغداری,هیتر گلخانه,هیتر کارخانه,heater,هیتر گازی,هیتر گازوئیلی سیستم های گرمایشی تولید شده در گروه صنعتی صبا هواساز در مدل های هیتر، جت هیتر ،هیتر موشکی،یونیت هیتر،هیتر کابینتی ،کوره هوای گرم و بخاری صنعتی ساخته و به بازار عرضه می شوند با پیاده سازی آخرین تکنولوژی های صنایع گرمایشی و الگو برداری از سیستم های گرمایشی اروپایی با کیفیت بالا و مصرف کم انرژی باعث ایحاد تحول در سیستم های گرمایشی کشور شده اند. تنوع مدل،تنوع ظرفیت و هم چنین قابلیت سفارشی سازی سیستم های گرمایشی از دیگر امتیازاتی است که گروه صنعتی در اختیار مشتریان خود قرار می دهد جت هیتر یا همان هیتر موشکی یکی از پرفروش ترین محصولات گروه صنعتی می باشد که در مدل گازی،گازوئیلی و دوگانه تولید می شوند.هیتر جت-هیتر موشکی - در مدل های دود کش دار و بدون دودکش و دو موتوره تولید می شود.

هیتر
هیتر تابشی
جت هیتر
هیتر سقفی
بخاری فن دار
بخاری کارگاهی
هیتر موشکی
جت هیتر مرغداری
هیتر گلخانه
هیتر کارخانه
heater
هیتر گازی
هیتر گازوئیلی
یونیت هیتر
هیتر کابینتی
کوره هوای گرم
بخاری صنعتی
هیتر چیست
هیتر صنعتی
تولید هیتر
فروش هیتر
قیمت هیتر کابینتی
هیتر موشکی مرغداری
بخاری گازی فن دار
بخاری تابشی سقفی
بخاری صنعتی گازدار
بخاری تابشی
هیتر جت

یونیت هیتر (به انگلیسی: Unit heater) دستگاهی است که ار آن برای گرم کردن فضاهای بزرگ نظیر سالنهای سرپوشیده، سالن‌های کارخانجات و ... استفاده می‌شود.

یونیت هیتر از قسمتهای زیر تشکیل شده است:

کویل با لوله‌های پره دار که در داخل آن آب گرم، داغ و یا بخار به عنوان حامل انرژی حرارتی جریان دارد بر حسب نوع یونیت هیتر ممکن است کویل صاف، مکعبی شکل، گرد و یا دایره‌ای شکل باشد.
پروانه و یا فن که وسیله عبور دادن هوا از کویل و به جریان انداختن هوا در داخل فضای گرم شونده را بر عهده دارد. این فن بر حسب ظرفیت و فشار هوادهی ممکن است از نوع ملخی و یا سانتریفوژ باشد.
پره‌های جهت دهنده هوا که بوسیله آنها می‌توان هوای خروجی از یونیت هیتر را به قسمتهای مختلف محل گرم شونده هدایت کرد
کابینت و یا محفظه که پروانه و کویل در داخل آن و پره‌های جهت دهنده هوا بروی آن نصب شده است.
مقدار حرارتی که یک یونیت هیتردر مدت زمان ۱ ساعت در فشار هوای ۱ اتمسفر با درجه حرارت ورودی ۲۰۰ درجه فارنهایت و افت درجه حرارت ۲۰ درجه فارنهایت و درجه حرارت هوای ورودی به کویل ۶۰ درجه فارنهایت به محیط منتقل می‌کند اگر بدون کانال باشد قدرت حرارتی استاندارد نامیده می‌شود.


?
آخرين ارسال هاي انجمن
آخرين ارسال هاي انجمن


داستان آینده تان را خودتان بسازید


 

 

مرد فقیری به شهری وارد شد، هنوز خورشید طلوع نکرده بود و دروازه شهر باز نشده بود. پشت در نشست و منتظر شد، ساعتی بعد در را باز کردند، تا خواست وارد شهر شود، جمعی او را گرفتند و دست بسته به کاخ پادشاهی بردند، هر چه التماس کرد که مگر من چه کار کردم، جوابی نشنید اما در کاخ دید که او را بر تخت سلطنت نشاندند و همه به تعظیم و اکرام او بر خاستند و پوزش طلبیدند.
چون علت ماجرا را پرسید! گفتند: «هر سال در چنین روزی، ما پادشاه خویش را این گونه انتخاب می کنیم.»
روزی با خود بر اندیشید که داستان پادشاهان پیش را باید جست که چه شدند و کجا رفتند؟ طرح رفاقت با مردی ریخت و آن مرد در عالم محبت به او گفت که: «در روزهای آخر سال پادشاه را با کشتی به جزیره ای دور دست می برند که نه در آنجا آبادانی است و نه ساکنی دارد و آنجا رهایش می کنند. بعد همگی بر می گردند و شاهی دیگر را انتخاب می کنند.»
محل جزیره را جویا شد و از فردای آن روز داستان زندگی اش دگرگون شد.
به کمک آن مرد، به صورت پنهانی غلامان و کنیزانی خرید و پول و وسیله در اختیارشان نهاد تا به جزیره روند و آنجا را آباد کنند. سراها و باغ ها ساخت.
هرچه مردم نگریستند دیدند که بر خلاف شاهان پیشین او را به دنیا و تاج و تخت کاری نیست.
چون سال تمام شد روزی وزیران به او گفتند: «امروز رسمی است که باید برای صید به دریا برویم.»
مرد داستان را فهمید، آماده شد و با شوق به کشتی نشست، او را به دریا بردند و در آن جزیره رها کردند و بازگشتند، غلامان در آن جزیره او را یافتند و با عزت به سلطنتی دیگر بردند!

 

بازديد : 87 بار دسته بندي : داستان عاشقانه متفرقه نظر دهيد! [ ]


داستان دانایی، توشه راه است


می گویند در زمان های دور پادشاهی حکم می راند که در میان درباریان و خدم و حشم، غلام سیه چرده ای را بسیار نیکو می داشت. دیگر درباریان از این امر خشمگین بودند و گهگاه بر پادشاه خرده می گرفتند که: سلطانی را با چنین جاه و جلال، سزاوار نبود که سر در بر غلامی سیه روی به مصاحبت وی مشغول باشد در حالی ک......

 

 

بازديد : 88 بار دسته بندي : داستان عاشقانه متفرقه نظر دهيد! [ ]


بزن شاد و بزن شاد


می گویند : شاد بنویس ...


نوشته هایت درد دارند!


و من یاد ِ مردی می افتم ،


که با کمانچه اش ،


گوشه ی خیابان شاد میزد...


اما با چشمهای ِ خیس ...!



y7acewgos8ue3xr2fwy.jpg (333×527)

بازديد : 89 بار دسته بندي : داستان عاشقانه متفرقه نظر دهيد! [ ]


مردان افغان


منبع : من یک افغانی ام

نماز زیاد خواندن کار پیرزنان است

روزه فزون داشتن صرفه ی نان است

و حج نمودن تماشای جهان است

اما نان دادن کار مردان است . . .

 مردان 

http://files.afghanpaper.com/pics/201203/201203041452402793.jpg

n78739bp2pzxdac54xf.jpg (450×300)

 

ادامه مطلب حرفهایی برای گفتن دارد

بازديد : 115 بار دسته بندي : داستان عاشقانه متفرقه نظر دهيد! [ ]


این انصاف نیست ...


 

به دنیا آمد تا دختر کسی شود...
ازدواج کرد تا همدم کسی شود...
بچه دار شد تا مادر کسی شود...
برای همه کسی شد، اما خودش بیکس ماند...

w2y5qvfr565d8w4arv.jpg (420×320)

یک مادر می تواند 10 فرزندش را نگهداری کند؛
اما
10 فرزند نمی توانند یک مادر را نگه دارند !!!
این انصاف نیست ...

بازديد : 93 بار دسته بندي : داستان عاشقانه متفرقه نظر دهيد! [ ]



grq51tygg1mpvddfhu92.jpg (500×328)

 

خواهش میکنم ادامه مطلب رو با دقت ببینید و بخوانید !

بازديد : 102 بار دسته بندي : داستان عاشقانه متفرقه عکس های عجیب نظر دهيد! [ ]


خسته نباشی پدر


خسته نباشی پدر:

پدر خسته از سر کار به خانه برگشت.

پسر از پدر پرسید پدر میتوانم بپرسم ساعتی چند دلار حقوق میگیری. پدر با بی حوصلگی گفت به تو ربطی ندارد.

پس از اندک زمانی پسر بار دیگر این سوال را از پدر پرسید و پدر با عصبانت پسر کوچکش را دعوا کرد ولی پسر باز با خواهش از پدرش خواست تا بداند دستمزد پدرش ساعتی چند است و پدر ناگزید پاسخ داد ساعتی ۲۰ دلار.

پسر از پدر پرسید می توانی ۱۰ دلار به من بدهی نیاز دارم. و پدر شاکی از اینکه تمام پافشاری های پسر از سوالش فقط برای گرفتن پول بود... با فریاد به پسرش گفت بر و به اطاقت تا دیگر نبینمت.

پسر با حالی دگرگون راهی اطاقش شد.

پس از مدت زمانی پدر از کارش پشیمان شد و برای دلجویی از پسرش راهی اطاق پسر شد. درب اطاق را که باز کرد دید پسرش دستپاچه مشغول جمع کردن پولش است.

پدر با خشم از پسر پرسید. این پول ها چیست؟

پسر گفت پول های توجیبیم است.

پدر سوال کرد چقدر است؟ پسر جواب ۱۰ دلار .

و پدر متعجت از پسر پرسید ! تو که خودت ۱۰ دلار داشتی برای چه ۱۰ دلار دیگر از من میخواستی؟

پسر در پاسخ به پدرش گفت. برای آنکه ۱۰ دلار کم دارم تا بشود ۲۰ دلار و به تو بدهم تا فردا یک ساعت زودتر به خانه بیایی ...

بازديد : 129 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]


عشق


عشق

یک روز آموزگار از دانش‌آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می‌توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق، بیان کنید؟ برخی از دانش آموزان گفتند: با بخشیدن، عشقشان را معنا می‌کنند. برخی؛ دادن گل و هدیه و برخی؛ حرف‌های دلنشین را، راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند: با هم بودن در تحمل رنج‌ها و لذت بردن از خوشبختی را، راه بیان عشق می‌دانند. در آن بین، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند، داستان کوتاهی تعریف کرد. یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند، طبق معمول برای تحقیق بهجنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک‌ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه‌های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید: آیا می‌دانید آن مرد در لحظه‌های آخر زندگی‌اش چه فریاد می‌زد؟ بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که، عزیزم، تو بهترین مونسم بودی. از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود. قطره‌های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند که ببر فقط به کسی حمله می‌کند که حرکتی انجام می‌دهد و یا فرارمی‌کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک، با فدا کردن جانش، پیش‌مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه‌ترین و بی‌ریاترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود.

بازديد : 145 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]


هوس هاي مورچه اي


هوس هاي مورچه اي

برو ادامه مطلب

بازديد : 125 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]


آهنگری که روحش را وقف خدا کرده بود


آهنگری که روحش را وقف خدا کرده بود



 آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سال‌ها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگی‌اش اوضاع درست به نظر نمی‌آمد. حتی مشکلاتش مدام بیش‌تر می‌شد.
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا که عجبا. درست بعد از این که تصمیم گرفته‌ای مرد خداترسی بشوی، زندگی‌ات بدتر شده، نمی‌خواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام رنجهایی که در مسیر معنویت به خود داده‌ای، زندگیی‌ات بهتر نشده.

آهنگر مکث کرد و بلافاصله پاسخ نداد.

سرانجام در سکوت، پاسخی را که می‌خواست یافت.

این پاسخ آهنگر بود:

در این کارگاه، فولاد خام برایم می‌آورند و باید از آن شمشیر بسازم. می‌دانی چه طور این کار را می‌کنم؟ اول تکه‌ی فولاد را به اندازه‌ی جهنم حرارت می‌دهم تا سرخ شود. بعد با بی‌رحمی، سنگین‌ترین پتک را بر می‌دارم و پشت سر هم به آن ضربه می‌زنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که می‌خواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو می‌کنم، و تمام این کارگاه را بخار آب می‌گیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله می‌کند و رنج می‌برد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست.
آهنگر مدتی سکوت کرد و سپس ادامه داد:

گاهی فولادی که به دستم می‌رسد، نمی‌تواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک می‌اندازد. می‌دانم که این فولاد، هرگز تیغه‌ی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد. آنوقت است که آنرا به میان انبوه زباله‌های کارگاه میاندازم.
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:

می‌دانم که در آتش رنج فرو می‌روم. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفته‌ام، و گاهی به شدت احساس سرما می‌کنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج می‌برد. اما تنها دعایی که به درگاه خداوند دارم این است :
«خدای من، از آنچه برای من خواسته‌ ای صرفنظر نکن تا شکلی را که  می‌خواهی ، به خود بگیرم. به هر روشی که می‌پسندی  ادامه بده ؛ هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز، هرگز مرا به کوه زباله‌های فولادهای بی فایده پرتاب نکن».

 

بازديد : 125 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]


مهمترین عضو بدن:


مهمترین عضو بدن:

  ادامه مطلب برو

بازديد : 125 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]


ملکه‌ای که می‌خواست نسل مردان را از روی زمین بردارد


ملکه‌ای که می‌خواست نسل مردان را از روی زمین بردارد

امپراتریس لو، سفاک ترین، پر قدرت ترین، بی رحم‌ترین و بزرگترین ملکه‌ تاریخ در نیمه دوم قرن ششم بعد از میلاد در چین تولد یافت.

 

پدرش یکی از افسران ارشد دربار چین بود. او در کودکی بسیار زیبا بود و هنگامیکه به سن ۱۴ سالگی رسید، زیبایی اش به حدی رسید که دیگر نمی‌توانست آزادانه به میان مردم رفت و آمد کند و بخاطر همین بیشتر وقتها در خانه می‌ماند. روزی به همراه پدرش در یک جشن درباری شرکت کرد و امپراتور چین همینکه چشمش به او افتاد، از پدر لو خواست تا او را به کاخ آورد.

پدر لو دستور امپراتور را اجرا کرد و از فردا لو جزو زنان امپراتور در آمد. اختلاف سنی بین لو و امپراتور باعث شد تا لوی زیبا و جوان به یک افسر جوان و زیبا دل ببندد ولی این افسر به او خیانت کرد و همین امر باعث شد که لو بیمار شود.

همینکه لو از بستر بیماری برخاست، قسم خورد که نسل مردان را از روی زمین بردارد و به دنبال این تصمیم افراد خانواده‌ امپراتوری تانگ یکی پس از دیگری به طرز مرموزی کشته شدند و سرانجام در ۲۵ سالگی قدرت را در دست گرفت و ده هزار نفر از ایل و تبار تانگ را در سرتاسر خاک چین به هلاکت رسانید و خود سر سلسله ی خاندان سلطنتی لو شد.

او دستور داد تا شکنجه خانه‌های مخصوصی بسازند که در آنها پر زجرترین شنکنجه‌های تاریخ را در مورد مردم بی‌گناه به اجرا می‌گذاردند.

لو تا ۸۰ سالگی از اقدام به هر جنایت و عمل خطایی، اجتناب نکرد و در این زمان بود که از اعمال خود پشیمان شد و تمام زندانیان را آزاد کرد و از بینوایان دستگیری کرد و پس از دو سال یعنی در سن ۸۲ سالگی در حالیکه تنها آرزویش این بود که مردم از گناهانش بگذرند، درگذشت.

بازديد : 125 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]


داستان کوتاه : بیمار


داستان کوتاه : بیمار

داستان کوتاه : بیمار
خداوند به شیطان گفت اینک ایوب در دست توست؛اما جان او را حفظ کن

(تورات-کتاب ایوب)

برو ادامه مطلب

بازديد : 125 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]


ماجرای شگفت انگيز استقامت يك كوهنورد


ماجرای شگفت انگيز استقامت يك كوهنورد

دهم مي سال 2003 ، محل اتفاق، تقاطع بزرگ كوه هاي كولورادو در آمريكا.

ساعات اوليه صبح است كه آقاي رالستون، كوهنورد معروف امريكايي طبق معمول هميشه با دوچرخه و كوله پشتي مخصوص كوهنوردي خودش از خانه خارج مي.........

برو ادامه مطلب

بازديد : 157 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]


شانس، یک بار در خانه تان را می زند:


شانس، یک بار در خانه تان را می زند:

جوانی در آرزوی ازدواج با دختر کشاورزی بود.

کشاورز گفت: "برو در آن قطعه زمین بایست. من سه گاو نر را آزاد می کنم اگر توانستی دم یکی از این گاوها را بگیری من دخترم را به تو خواهم داد. مرد جوان پذیرفت.

در اولین طویله که بزرگترین در بود باز شد. باور کردنی نبود بزرگترین و خشمگین ترین گاوی که در تمام عمرش دیده بود. گاو با سم اش به زمین کوبید و به طرف مرد جوان حمله برد. جوان خود را کنار کشید تا گاو از مرتع گذشت.

دومین در طویله که کوچکتر از قبلی بود، باز شد. گاوی کوچکتر که با سرعت حرکت کرد. جوان پیش خودش گفت: "منطق می گوید این را ولش کن چون گاو بعدی کوچکتر است و این ارزش جنگیدن را ندارد.

سومین در طویله هم باز شد و همانطور که فکر می کرد ضعیف ترین و کوچکترین گاوی بود که در تمام عمرش دیده بود.

پس لبخندی زد و در موقع مناسب روی گاو پرید و دست اش را دراز کرد تا دم گاو را بگیرد اما گاو دم نداشت!!!!

نتیجه: زندگی پر از ارزشهای دست یافتنی است اما اگر به آنها اجازه رد شدن به دهیم ممکن است که دیگر هیچ وقت نصیب مان نشوند. از این رو سعی کنید همیشه اولین شانس را امتحان کنید.

بازديد : 103 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]


سنجش کارایی:


سنجش کارایی:

پسر کوچکی وارد تلفن حانه شد کارتنی را به سمت تلفن هل داد. روی کارتن رفت تا دستش  به دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی.

مسئول داروخانه متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید:خانم می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟

زن پاسخ داد: کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.

پسرک گفت: خانم من این کار را نصف قیمتی که او می گیرد انجام خواهم داد. زن در جوابش گفت: از کار این فرد کاملا راضی ام.

پسرک بیشتر اصرار کرد و پیشنهاد داد: من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برای شما جارو می کنم در این صورت شما در یکشنبه زیبا ترین چمن را در کل شهر خواهید داشت

مجددا زن پاسخ منفی داد.

پسرک در حالی که لبخندی بر لب داشت گوشی را گذاشت.

مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش رفت و گفت: پسر از رفتارت خوشم می آید، به خاطر این که روحیه خاص و خوبی داری، دوست دارم کاری به تو پیشنهاد بدهم.

پسر جوان جواب داد: نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم را می سنجیدم،‌ من همان کسی هستم که برای این خانم کار می کند.

بازديد : 115 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]


گنجشک و خدا


روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…


برو ادامه مطلب

بازديد : 101 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]


داستان مرد مهربان


داستان مرد مهربان

تعدادی مرد در رخت كن یك باشگاه گلف هستند... .

ادامه مطلب                                                 

بازديد : 159 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]


دو مورچه


یک روز دو مورچه داخل یک لیوان شیشه ای افتادند. آنها با عجله در کف لیوان به دست و پا افتادند تا بتوانند راه خروجی پیدا کنند. اما با این که مورچه ها لزوماً نمی دانند، واضح است که ته یک لیوانِ سالم هیچ شکافی ندارد. خیلی زود متوجه شدند که دهانۀ لیوان، یعنی همانجا که از آن به داخل لیوان افتاده بودند، تنها راه رهایی است. پس سعی کردند از دیوارۀ لیوان بالا بروند.

دیوارۀ شیشه ای لیوان خیلی صاف و لغزنده بود و مورچه ها بعد از چند سانتی متر پیشروی، دوباره به کف لیوان سقوط می کردند.

این اتفاق چندین بار تکرار شد. حتی یک بار تا نزدیک دهانۀ لیوان هم رسیدند، اما در آخرین گام سُر خوردند و به کف لیوان افتادند. بدیهی است که وقتی در پیشروی های بیشتر، شکست می خوردند، درد سقوط هم بیشتر می شد.

عاقبت یکی از مورچه ها که ناامید شده بود، دست و پاهایش را مالید و به دیگری گفت: فکر می کنم دیگر نباید خودمان را به خطر بیاندازیم. این کار بی فایده است. سرانجام خودمان خرد و خمیر می شویم.

اما مورچۀ دوم بدون توجه به او گفت: ما تازه به یک قدمی پیروزی رسیده ایم. جایی برای ناامیدی نیست. شاید یک تلاش دیگر کافی باشد.

این را گفت و بالا رفتن از سر گرفت.

زمانی که به تنهایی تلاش می کرد، بارها مثل قبل افتاد و ... اما سرانجام خستگی ناپذیری اش نتیجه داد و با آخرین نیرویی که داشت خود را به لبۀ لیوان رساند و خود را رها کرد.

مورچۀ آزاد بعد از این که موفق شده بود و شاهدی قوی بر حرفش داشت، برای تشویق مورچۀ ناامید به او گفت: وقتی کسی در آستانۀ موفقیت است، ممکن است این زمان در عین حال سخت ترین قسمت هم باشد. برای همین فقط کسانی که در این شرایط دلسرد نشوند، پیروز و موفق می شوند.

بازديد : 91 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]


داستان زیبای خیانت


 

چند سالی میگذشت که دایره آبی قطعه گمشده خود را پیدا کرده بود. اکنون صاحب فرزند هم شده بود، یک دایره آبی کوچک با یک شیار کوچک.

 

w01

برو ادامه مطلب

بازديد : 121 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]


درسی که مرد به همسرش داد!


 

درسی که مرد به همسرش داد!

زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.

ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….

وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش

باید بیشتر کره بریزی … وای خدای من از کجا باید کره بیشتر بیاریم ؟؟ دارن می‌سوزن مواظب باش ، گفتم مواظب باش ! هیچ وقت موقع غذا پختن به حرفهای من گوش نمی‌کنی … هیچ وقت!! برشون گردون ! زود باش ! دیوونه شدی ؟؟؟؟ عقلتو از دست دادی ؟؟؟ یادت رفته بهشون نمک بزنی … نمک بزن … نمک …

زن به او زل زده و ناگهان گفت : خدای بزرگ چه اتفاقی برات افتاده ؟! فکر می‌کنی من بلد نیستم یه تخم مرغ ساده درست کنم؟

شوهر به آرامی گفت : فقط می‌خواستم بدونی وقتی دارم رانندگی می‌کنم، چه بلائی سر من میاری.

 

بازديد : 129 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]


داستان کوتاه ماهی گیر ثروتمند


داستان کوتاه ماهی گیر ثروتمند

 

یک بازرگان موفق و ثروتمند، از یک ماهی گیر شاد که در روستایی در مکزیک زندگی می کرد و هر روز تعداد کمی ماهی صید می کرد و می فروخت پرسید: چقدر طول می کشد تا چند تا ماهی بگیری؟
ماهی گیر پاسخ داد: مدت خیلی کمی

بازرگان گفت: چرا وقت بیشتری نمی گذاری تا تعداد بیشتری ماهی صید کنی؟

پاسخ شنید: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است 

بازرگان متعجب پرسید: پس بقیه وقتت را چیکار می کنی؟

ماهی گیر جواب داد: با بچه هایم گپ می زنم. با آن ها بازی میکنم. با دوستانم گیتار می زنم .

بازرگان به او گفت: اگر تعداد بیشتری ماهی بگیری می توانی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد آن قایق های دیگری خریداری کنی آن وقت تعداد زیادی قایق برای ماهیگیری خواهی داشت. بعد شرکتی تاسیس می کنی و این دهکده کوچک را ترک می کنی و به مکزیکوسیتی می روی و بعدها به نیویورک و به مرور آدم مهمی می شوی.
ماهی گیر پرسید: این کار چه مدتی طول می کشد و پاسخ شنید: حدودا بیست سال.
و بازرگان ادامه داد: در یک موقعیت مناسب سهام شرکتت را به قیمت بالا میفروشی و این کار میلیون ها دلار نصیبت می کند.

ماهی گیر پرسید: بعد چه اتفاقی می افتد ؟
بازرگان حواب داد: بعد زمان بازنشستگی فرا می رسد. به یک دهکده ساحلی می روی برای تفریح ماهی گیری میکنی. زمان بیشتری با همسر و خانواده ات می گذرانی و با دوستانت گیتار می زنی و خوش میگذرانی.

ماهی گیر با تعجب به بازرگان نگاه کرد
اما آیا بازرگان معنای نگاه ماهی گیر را فهمید؟

بازديد : 119 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]


گنجشک و خدا


روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت .

فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت:

می آید؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد…

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند،

گنجشک هیچ نگفت و…

خدا لب به سخن گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام.

تو همان را هم از من گرفتی.

این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته بود؟

و سنگینی بغضی راه کلامش بست…

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی!

اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود.

ناگاه چیزی درونش فرو ریخت های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد...

بازديد : 293 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]


مرد مهربان


داستان مرد مهربان

تعدادی مرد در رخت كن یك باشگاه گلف هستند... .

موبایل یكی از آنها زنگ می زند ,مردی گوشی را بر میدارد و روی اسپیكر می گذارد و شروع به صحبت می كند.

همه ساكت میشوند و به گفتگوی او با طرف مقابل گوش می دهند!

مرد: بله بفرمایید...

زن: سلام عزیزم!... منم!... باشگاه هستی؟

مرد:سلام بله باشگاه هستم.

زن: من الان توی فروشگاهم یك كت چرمی خیلی شیك دیدم فقط هزار دلاره میشه بخرم؟

مرد: آره اگه خیلی خوشت اومده بخر.

زن:می دونی از كنار نمایشگاه ماشین هم كه رد میشدم دیدم اون مرسدس بنزی كه خیلی دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خیلی دلم میخواد یكی از اون ها رو داشته باشم ...

مرد:چنده؟

زن:شصت هزار دلار!!!

مرد:باشه اما با این قیمتی كه داره باید مطمئن بشی كه همه چیزش رو به راهه!!!

زن: آخ مرسی یه چیز دیگه هم مونده اون خونه ای كه پارسال ازش خوشم میومد رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره!!!

مرد: خوب برو بگو 900000 تا اگه میتونی بخرش!

زن: باشه بعدا می بینمت خیلی دوست دارم.

مرد:خداحافظ عزیزم...

مرد گوشی را قطع میكند. مرد های دیگر با تعجب مات و مبهوت به او خیره میشوند!!!

بعد مرد می پرسد: ببخشید این گوشی مال كیه؟!!!

بازديد : 135 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]


كفن دزدی كه عاقبت بخیر شد


كفن دزدی كه عاقبت بخیر شد:

آورده اند که کفن دزدی در بستر مرگ افتاده بود،پسر خویش را فراخواند، پسر به نزد پدر رفت گفت: ای پدر امرت چیست؟ پدر گفت: پسرم من تمام عمر به کفن دزدی مشغول بودم و همواره نفرین خلقی بدنبالم بود اکنون که در بستر مرگم و فرشتهء مرگ را نزدیک حس می کنم بار این نفرین بیش از پیش بردوشم سنگینی می کند. از تو میخواهم بعد از مرگم چنان کنی که خلایق مرا دعا کنند و از خدای یکتا مغفرت مرا خواهند.

پسر گفت ای پدر چنان کنم که می خواهی و از این پس مرد و زن را به دعایت مشغول سازم.

پدر همان دم جان به جان آفرین تسلیم کرد.

از فردا پسر شغل پدر پیشه کرد با این تفاوت که کفن از مردگان خلایق می دزدید و چوبی بر آن مردگان فرو می نمود و از آن پس خلایق می گفتند خدا کفن دزد اول را بیامرزد که فقط می دزدید و چنین بر مردگان ما روا نمی داشت.

بازديد : 235 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]


ساحل و صدف:




ساحل و صدف:

بازديد : 133 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]


ماجرای شگفت انگيز استقامت يك كوهنورد




ماجرای شگفت انگيز استقامت يك كوهنورد

بازديد : 123 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]


انتخاب درست:


انتخاب درست:

بازديد : 165 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]


داستان برنامه‌نویس و مهندس


داستان برنامه‌نویس و مهندس

بازديد : 139 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]



خر دردمند و گرگ نعلبند

......يک روز يک مرد روستايي يک

بازديد : 133 بار دسته بندي : متفرقه نظر دهيد! [ ]


پيوند ها پيوند ها'

تبادل لينک تبادل لينک تبادل لينک تبادل لينک

  • نوشيدني آلوئه‌‌ ورا

    دانلود منیجر برای PC

    فرش 1000 شانه قیمت

    خرید اینترنتی سی دی و دی وی دی

    کانال تلگرام شهرها

    بازی دخترانه

    خرید گیفت کارت گوگل پلی

    مشاوره پایان نامه ارشد

    خرید سرور مجازی انگلیس

    خرید فیلتر شکن

    بهترین سایت مد و زیبایی

    پرورش بلدرچین

    رمضان سال 95

    اخبار فوتبال

    جی پی اس گارمین

    چاپ کاتالوگ و بروشور

    خرید جم کلش رویال

    دانلود آهنگ جدید

    دوباره زندگی












  • بک لينک بک لينک